مهديسمهديس، تا این لحظه: 16 سال و 28 روز سن داره

مهدیس نفس مامان و بابا

اومدن عمو میلاد

سلام عزیزم ببخشید که خیلی دیر میام به وبلاگت سر میزنم آخه مامان تو محیط کار جابه جا شده و کلی کار.... ولی اینو بدون عزیزم که عاشقتم و دیوانه وار دوستت دارم. عزیزم روز جمعه 17مرداد ماه ساعت 1/30 شب با عمو محمد و زن عمو انسیه و بابایی و عمو مرصاد و مامانی منیر راه افتادیم به سمت فرودگاه امام خمینی و همه خوشحال که عمو میلاد و زن عمو عسل بعد از 2 سال دارن میان. چه لحظه ای بود اون شب ساعت 3 دیگه بچه ها رو دیدیم و بابا و عموها و بقیه خیلی خوشحال و خیلی صحنه رومانتیکی بود. خلاصه اومدیم خونه مامانی و بعد از کمی استراحت، عمو چمدونهاش رو باز کرد و سفارش ها و سوغاتی هایی که سفارش داده بودیم رو زحمت کشیدند و دادند. شما هم خیلی خوشحال شدید و همش مشغول...
20 مرداد 1393

93/2/21

سلام عزيزم. ديروز ساعت 3 كه از مهدكودك تحويلت گرفتم سريع به جمع دوستات رفتي و يك سري عكس ازتون انداختيم و بعد هم شما مشغول تاب بازي شدي. از اونجا كه بابا مهدي هم آرايشگاه بايد مي رفت تصميم گرفتم كه ببرمت پارك ستارخان و تو راه كه داشتيم مي رفتيم شما رو به بابا كردي و گفتي بابا ميخواي بري سيبيلات رو برداري من و بابا هم  . بعد بابا گفت نه ميخوام ببرمت سيبيلاي شما رو بردارم. شما هم سريع گفتي نه من كه سيبيل ندارم   . دوباره بابا گفت اصلا مهديس مي خوام ببرمت كچلت كنم شما هم ديگه شروع كردي به غر غر كردن كه نه من نمي خوام كچل كنم. خلاصه بابا مارو گذاشت پارك ستارخان و 2 ساعت اونجا بازي كردي و بعد هم بابا گفت بريم يه سر بازار...
21 ارديبهشت 1393

لباسهاي پستي عمو

سلام عزيزم، اين لباسها رو كه در ادامه مطلب هست، عمو ميلاد زحمت كشيده برات از سوئد قبل از عيد فرستاده كه البته چند تا ازون ها رو استفاده كردي و بقيه هم به دلايل نخوردن فصل يا بزرگ بودن فعلا مونده. مباركت باشه عزيزم. إن شاءاله به سلامتي بپوشي عشقم. ...
9 ارديبهشت 1393

1393/1/6

امروز صبح كه بيدار شديم صبحانه خورديم و رفتيم حموم و من هم مشغول جمع كردن اسباب و ماشين لباسشويي رو روشن كردم. بعدازظهر هم رفتيم خونه ماماني طيبه، اونها سه شنبه اومده بودندو خلاصه عيدديدني كرديم و شب هم اونجا بوديم و شما هم با دايي امين كلي بازي و كل كل كرديد.
6 فروردين 1393

1393/1/5

امروز روز آخريه كه در شمال بوديم.و ساعت 2 ويلا رو بايد تحويل ميداديم. بعد از خوردن صبحانه و جمع و جوركردن اسباب و تميز كردن ويلا، آماده شديم و اول رفتيم لب ساحل و تو روشني كنار دريا باشيم و بعد از 2 ساعت گفتيم بريم ناهار اكبرجوجه كه بعد از كلي صف وايستادن، رفتيم داخل و شما حسابي خوشتون اومد و تا ته بشقابت خوردي. و بعد هم سمت رودبار وايستاديم و خريد كرديم و برگشتيم خونه كه ساعت 10/30 شب رسيديم و عمو محمد و زن عمو شب هم موندند. ...
5 فروردين 1393